تبليغاتX
تنهاترین من، تنها نذار منو...
تنهاترین من، تنها نذار منو...

بیا عاشق از این جا هم گذر کن


یه عمری ......

سی و یکم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

باز نفرين بر دروغ .......

باز نفرين بر دروغ
خنده هاي بي فروغ
خنده هاي پر فريب و پر دروغ
خنده هايي از سر ديوانگي
يا دروغين مستي و دلدادگي

خنده هايي يخ زده
قلب هايي غم زده
اي خدا نفرين به قلبي کز دروغ
عشق را بر هم زده

باز باراني دروغ
مي چکد از آسمان

نغمه مي خواند به من
ماه و خورشيدي دروغ
باز مي تابد به من
باز مي پرسم ز خود
رنگ بي خوابي چه شد؟
عشق و بي تابي کجاست؟
ماه مهتابي چه شد؟

سی و یکم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

خودت می دونی......!!!!!!!!!!!!

Image and video hosting by TinyPic
 

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده

 
Image and video hosting by TinyPic
 
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
 
 Image and video hosting by TinyPic
 
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم

سی ام شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

به هوس بازی این بی خبران میخندم
هرکه آرد سخن از عشق به آن میخندم
خنده من از گریه غمگین تر است
کارم از گریه گذشته است به آن میخندم
 
Image and video hosting by TinyPic
 
کاش دزدان عاشقی را از وجودم می ربودند
تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم
آن کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود
دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد
عشق را آلوده کرد

سی ام شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

خسته ام .....

 

  

 

من خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بي كس
گوشه اتاق تاريكم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش كشيده ام .
او كيست ؟
دو زانوي من ....

آری من دو زانوی خويش را در آغوش كشيده ام و او را ميفشارم ،
تا حس سفر در دلم هميشه تازه بماند .
آری دو زانوی من هميشه مرا در يافتن عشق و حقيقت همراهی كردند ،
اما هيچگاه آن را نيافتم .
درها همه بسته بودند ،
قلبها يخ زده و توخالی.......
حال می خواهم بگريم .... فرياد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو كنم .....
اما برای كه ؟ اما برای چه؟
جز اين دو زانوی من چه كسی است تا مرا دريابد.....؟
چه كسي است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگويم .....؟
آرای به راستي كه هيچ كس نيست .....
هست؟
من تنها هستم ، تنهای تنها ....
شايد فقط تنهايی مرا بفهمد .... شايد تنهايی بتواند
داغ تنهايی را در من آرام كند!
اين دو زانوی من،
كه هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اكنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
مي خواهند در آغوش من بمانند....
تنهايی تنها كسی بود كه من می توانستم برای او آرام آرام اشك بريزم .....
وآنگاه
آرام و بی صدا زانوهايم در آغوش من به خواب مي رفتند
و من در آغوش سرد تنهايی.
تنهايي با همه رفافتش،
تك تك روياهای مرا سوزاند،
رويای عشق را .... رويای فردا را....
اكنون من تنها هستم ... تنهای تنها

در اتاق تاريكم .....
پس ای تنهايی با من بمان ،
اما از تو خواهشی دارم ميكنم
هيچ گاه حس عشق را در من همچون رويای عشقم نسوزان.
هر چند ميدانم كه تو او را هم از من خواهی گرفت ...
حال من در تنهايی خويش گم شده ام، همه چيز را از دست داده ام ، حتی خودم را ......

بیست و نهم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

توف به مرامت عوضی ........

اسمان را چه بغض جدایی

یاد یه یار قدیمی

سوز یه ساز شکسته

قطره های باران را که شمرد

او که با تو او که بی تو همه جا یاد تو بود

او که هر جا رسید پر از سودای تو بود

و چه والا وچه شیدا عاشق عشق تو بود

من همانم او که همه جا ورد زبانش این بود

عشق دیوانگی است و من دیوانه وار عاشقم

و تردید های تلخ را به حقیقت می پذیرم و دم نمی زنم

و چه خوش بود که من عشق را با دست نوازشگر غم

لمس کنم

و ندانم ان چیست و فقط لمس کنم

من دلم می ترسد از حکم غرور

و از همه باید ها و از همه بودنها می ترسد

من از عاشق بودن هم نیز می ترسم

من دلم میمیرد من دلم از این فاصله ها می ترسد

همین بود اخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم شاید هم دست سرنوشت منو تو را تو جاده های بی کسی رها کرد و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم چرا تا کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شدو بعد از رفتنت انگار کسی حس نکرد که من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد حتی تو هم نفهمیدی اخه چرا بعد از رفتنت هزار بار در لحظه مردم  چرا رفتی

بیست و نهم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

کجا بودی؟؟؟؟....

 

 

کجا بــودي وقتي برات شکستـم             يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات            شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم            عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم            هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم            نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت           خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

                               خنده واسه هميشه از لبـام رفت

                          رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت

بیست و هشتم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

تنهاو بی ......

بیست و هشتم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد


چشمهایم را فراموش میکنم


اما دریغ که گریه دستانم نیز مرا به تو نمی رساند


من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس


مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست


و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد


و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند


با این همه...


نازنین این تمام واقعیت نیست

بیست و هشتم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

شگفتا!

   وقتی که بود نمیدیدم

             وقتی که خواند نمی شیدم

   وقتی دیدم که نبود

             وقتی شنیدم که خواند

                                     

بیست و هشتم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

ای کاش.......

 

کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود

بیست و هفتم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

تنهای تنها.....

 

تنها و تنها ، يک قبر خالي ؛

            خورشيد امروز را هم که به خاک بسپارم ،

                                         ظرفيت ، تکميل مي شود ...

       تا اطلاع ثانوي ،

                          در قلمرو من ،

                                            هيچ آرزويي ،

                                                              حق طلوع ، ندارد ...

بیست و هفتم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

ای کاش..............

بیست و ششم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

دل تاب تنهایی ندارد

 

باور نکن تنهاییت را   من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیکتر تو   از تو به تو نزدیکتر من

باور نکن تنهاییت را   تا یک دل و یک درد داری

تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گذاریم

دل تاب تنهایی ندارد

باور نکن تنهاییت را   هر جای این دنیا که باشی

من با توام تنهای تنها

من با توام هر جا که هستی   حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز   با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر   با من بیا تا کعبه ی دل

باور نکن تنهاییت را من   با توام منزل به منزل

بیست و ششم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله

تا اطلاع ثانوی نه حرف دارم نه حنجره

عشقم زندون می کنم پشت هزار تا پنجره نگاهمو پس می گیرم

جلوش یه دیوار می زنم جمله دوست دارمو کنجه دلم دار می زنم

تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله

تا اطلاع ثانوی عشقتو بی خیال می شم

گوشه ای تنها می شینم همدمه ماهو سال می شم

تا اطلاع ثانوی

نه من دیگه نه تو دیگه

تا اطلاع ثانوی برو دیگه برو دیگه

دلتو با من یکی کن چشماتو پاک کن از دروغ

بزار که که باورم بشه همون هستی که می خوام

بیست و پنجم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

به دادم برس ای اشک

به دادم برس ای

 

             

    

دلم خیلی  گرفته... 

                      

بیست و پنجم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

دیشب 

ستاره ی خیال و آرزویم را

در عمق نگاه عاشق تو جست و جو کردم

و چه زیبا در افق چشم های تو می درخشید...

دلم می خواهد هر شب نگاهم کنی

تا من عاشقانه

دنیای ستاره های آرزوهایم را

در نگاه پاک و روشن تو جستجو کنم...

 ای چشم بی غروب

نگاهم کن

که برق نگاهت

روشنی چشم بی فروغ من است

 

 

بیست و پنجم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

رفتم که گم شوم چون یکی قطره اشک غم

 
 

 

 

 

فرصتي نمانده پاهايم خسته است . بايد رفت بايد رها شد از حصار تنهايي و اين جسارت

 

مرده ... نمي دانم چگونه...چراها در مقابل ديدگانم ريلي به امتداد تمام زندگي ساخته اند...

 

شبانه آرزوهايم را در ژرف ترين نقطه کابوس زده ام دفن مي کنم .... و بابقچه خاکستري

 

خاطراتم راهي شهر رويايي خيال مي شوم و از جاده هاي پر از ابهام و ترديدي که تو برايم

 

درست کردي مي گذرم و چشم به راهي مي بندم که هيچ اميدي به پايانش نيست.....

 

گام هاي لرزانم سکوت سردم را مي شکند .... و من در برهوت تنهايي خويش به شمارش

 

گام هايم  مي پردازم . گام هايي که ارمغاني جز نرسيدن ندارند ......

 

 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک غم

 

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

 

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

 

فارغ شوم از کشمکش و جنگ زندگی

 

 

بیست و پنجم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

     به فکر آتش وجودم باش که خاکستر شد.یاد روزهای رنگی مان بودی وقتی که رنگین کمان رنگ زیبایش را باخت...به چشمه خاطراتمان گریختی خشک و بی آب شد...به پرندگان جنگل عشقمان روی آوردی آوای غم سرودند...و همین که به من روی آوردی در آینه شکستم...اما حالا بگو با من چه کردی؟با قلب من با روح و حس من که اینگونه خاموشم...

بیست و پنجم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

فدات                                      مي دونم دلت گرفته من برات سنگ صبورم

چي شده تنها نشستي مثل تو از همه دورم

  واسه من زندگي سرده نکنه تو هم غريبي                              کاش مي شداشکاتوپاک کرد بميرم تو هم بريدي  

     چه تبسم قشنگي وقتي به غمها بخندي

   آخه ارزشي نداره دل به اين دنيا ببندي

 نازنين دنيا همينه اونکه خواب بود بدترينه

 نکنه تنهات گذاشته آخره عشقها همينه

 ميدوني چقدر عزيزه قطره سپيد شبنم

 مثل اون اشکاي نازت رو تن گلهاي مريم

میتونه بخنده بازم غنچه لطیف مریم

 نازنين خدا بزرگه واسه درده همه مرحم

بیست و چهارم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

هم صحبت خدا ( )

در رويا ديدم كه با خدا حرف می زنم

 

او از من پرسيد آيا مايلی چيزی از من بپرسی ؟

 

گفتم ...اگر وقت داشته باشيد

 

لبخندی زد و گفت : زمان برای من بی نهايت ادامه دارد

 

چه پرسشی در ذهن تو برای من هست ؟

 

پرسيدم : چه چيزی در رفتار انسان ها هست كه شما را شگفت زده می كند ؟

 

پاسخ داد :

 

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند.

 

عجله دارند بزرگ شوند و سپس ...

 

آرزو دارند دوباره به دوران كودكی باز گردند

 

سلامتی خود را در راه كسب ثروت از دست می دهند

 

و سپس ثروت خود را در راه كسب سلامتی دوباره از دست می دهند

 

چنان با هيجان به آينده فكر می كنند

 

كه از حال غافل می شوند

 

به طوری كه نه در حال زندگی می كنند و نه در آينه

 

آن ها طوری زندگی می كنند كه انگار هيچ وقت نمی ميرند

 

و جوری می ميرند كه انگار هيچ وقت زنده نبوده اند

 

ما برای لحظاتی سكوت كرديم

 

سپس من پرسيدم :

 

مانند يك پدر كدام درس زندگی را مايل هستی كه فرزندانت بياموزند ؟

 

پاسخ داد : ياد بگيرند كه نمی توانند ديگران را مجبور كنند كه دوستشان داشته باشد

 

ولی می توانند

 

طوری رفتار كنند كه مورد عشق و علاقه ی ديگران باشند

 

ياد بگيرند كه خود را با ديگران مقايسه نكنند

 

ياد بگيرند ... ديگران را ببخشند با عادت كردن به بخشندگی

 

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول می كشد تا زخمی در قلب كسی كه دوستش داريد ايجاد كنيد

 

ولی سالها طول مي كشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

 

ياد بگيرند يك انسان ثروتمند كسی نيست كه دارايی زيادی دارد

 

بلكه كسی هست كه كمترين نياز و خواسته را دارد

 

ياد بگيرند كسانی هستند كه آن ها را از صميم قلب دوست دارند

 

ولي نمی دانند چگونه احساس خود را بروز دهند

 

ياد بگيرند و بدانند كه دو نفر می توانند به يك چيز نگاه كنند

 

ولی برداشت آن ها متفاوت باشد

 

ياد بگيرند كافی نيست كه تنها ديگران را ببخشند

 

بلكه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود باشند

 

سپس من از خدا تشكر كردم و گفتم :

 

آيا چيز ديگری وجود دارد كه مايل باشی فرزندانت بدانند؟

 

خداوند لبخند زد و پاسخ داد :

 

فقط اين كه بدانند من اين جا و با آن ها هستم ....برای

 هميشه

بیست و چهارم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

((برای آنها که بی تقصیرند))


 

تقدیم به چشمهایی که در راه مانده اند و دلهای غمگینی که آنها را راندند، تقدیم به اشکهایی که

 

غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست. زندگی شیبی ست و عشق سیبی است.


 

قرار نبود کسی فقط بگوید دوستت دارم، قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند

 

 

من و تو دور از هم می پوسیم

 

غمم از پوسیدن نیست

 

 

غمم از زیستن بی تو در این لحظه های دلهره ست ...

 

 

 

از کودکی به من آموختند دوست بدار

 

و حالا

 

و حالا که دیوانه وار دوستت دارم می گویند فراموش کن....


 

بیایید الان که به هم نیازمندیم کنار هم باشیم   

 

 

بیست و چهارم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

 

 

امروز که محتاج توام جای تو خالیست

 

 

فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست

 

 

در این خانه کسی نیست

 

بیست و چهارم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

خودت میدونی....

 

بیست و چهارم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

گفتم که ميبوسم ترا ........

گفتم که ميبوسم ترا                  

                                         گفتی تمنا ميکنم

گفتم اگر بيند کسی    

                             گفتی که حا شا ميکنم    

   

     گفتم اگر از بخت بد نا گه رقيب آيد ز در       

     

                     گفتی که با افسونگری او را زسر وا می کنم        

           

                                   گفتم که تلخيهای من گر نا گوار افتد ترا      

   

                          گفتی که با نوش لبی آنرا گوارا ميکنم        

         

    گفتم اگر از کوی خود روزی ترا گويم برو

 

                          گفتی که صد سال دگر امروز و فردا ميکنم

 

بیست و چهارم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

شاید دیگه یواش یواش وقت رفتن رسیده

 

خوب دو تا چیز هستن که همیشه چه بخوای چه نخوای باهاتن

 

سلام ...

 

             خدا حافظ ...

 

این دو تا همیشه پیشتن و ولت نمیکنن .

 

 این دو تا باعث میشن که اختیاری که خدا بهت دادرو کامل نبینی .

 

همیشه از خداحافظی بدم میومد

 

آخه خیلی برام سخت بود . شاید واسه بعضی ها راحت باشه ...

 

خوب ذات هر کسی یه جوریه دیگه . ذات بنده هم این شکلیه !

 

تو فکرم که بعد رفتن چی کار کنم . هنوز نتونستم تصمیم قاطع بگیرم .

 

اما مسلمآ یه چیزایی عوض میشه و تغییر میکنه !

 

شاید افکارم هم عوض شه ...   

 

اماامیدوارم که بتونم تصمصم درست بگیرم.

 

زندگی خاطرات جالبی داره . اینم روشششش ...

 

به  امید بازگشت دوباره .

 

حالا شاید این شهر گفتن داشته باشه که :

 

رفتی اما یک نفر در انتظارت مانده است

 

چشمی از جنسِ بهاران داغدارت مانده است

 

آشنا دیگر نگاهت را دریغ از ما مدار

 

چشمهایی مثل دریا بی قرارت مانده است

 

بی گناهی خوب می دانم گناهت عاشقی است

 

بی وفا در یاد ما تنها غبارت مانده است

 

من برای چشم هایت قصه می گویم عزیز

 

قصه آواره ای که سر بدارت مانده است

 

آشنای دست های ساده و رویایی ام

 

رفتی اما یک نفر در انتظارت مانده است ...

 

 

بیست و چهارم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

ای عشق....

 

بیست و چهارم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

.................

دیشب خیلی با خودم کلنجار رفتم و فهمیدم که هنوز نا امید نشدم چون خیلی زوده...

ولی هنوز به دنبال یه جواب قانع کننده ام که من برای چی بدنیا آمدم...

خیلی سخته توی یه دنیا ی پر از سوال  بدون جواب زندگی کنی...شایدم  باید جواب همه ی

سوال ها ی روز زمینو پیدا کنم تا اینکه جواب این سوال پیدا بشه...

تازه فهمیدم خدا اسممو از روی لیست بنده هاش خط نزده...

خدا جون خیلی بزرگی...

خدا جون خیلی خوبی...

 

توی بد ترین وضعیت ها همیشه به دادم رسیدی...اما ... اما...اما.. من حست نکردم...

نمی گم که تو لیست بنده هات اولین نفرم ولی می دونم آخرین نفر هم نیستم...

هنوز هم مطمئن نیستم از ۴-۵ تا پست قبلی بهتر شده باشم...

اینجا بهترین جاست تا بیام و حرفا مو دونه به دونه بزنم...

شاید تا امروز حرفایی تو دلم بوده که به هیچکس نزدم ولی از امروز میام و همه رو می گم...

خدا جون از همین حالا تا انتها فراموشت نمی کنم...!!!

 

بیست و چهارم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

روزها رفت و سالها گذشت .........

                      

اما باز هم رویای داشتن تو به حقیقت نپیوست!!!

بهار و تابستان از پی هم گذشتند و پاییز زرد فرارسید ولی باز هم از تو خبری نیامد!

نکنه در نقطه ای دور یاد مرا به فراموشی سپرده باشی

و یا شاید کسی اسم مرا از کوله بار گذشته ات ربوده

شاید هم دفتر خاطراتت آنقدر خاک گرفته که قادر به خواندنش نیستی؟

نازنینم

هنوز ردپای رفتنت تا دور دست ها پیداست.

کاش بودی و می دیدی که چگونه چشم دوخته ام به راهت تا برگردی

آنروز که رفتی به احترام غرورم گریه نکردم

تا تو جاری شدن اشک هایم را نبینی

اما امروز این غرور را می شکنم تا شاید دوباره برگردی...

 

بیست و چهارم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

عشقت فراموشم شد.....

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم اونی که فهمیدم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم . . .

دوستت دارم

بیست و سوم شهریور 1386  توسط کوهسار  |

 

 



بی دل و خسته درین شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست
ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست
یا رب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست
فکـر بهبــود خـود ای دل بکن از جـای دگر
کـاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست

kouhsar_evil@yahoo.com

 

سوتی های رادیو و تلویزیون
حوادث
طنز
مطالب جالب از همه جا
سینما
علمی

 

عشق ...
تولدت مبارک
خاطرات..........
سلام شرمنده یه مدت نبودم اینم یه شعر که خودم گفتم...........
برای تو مهربانم
قاصدک
دوستت دارم
ناب ترین شعر............
عشق بارون
وای بر من..............

 

هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385

 

 

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
آبجی نازم گلم (باران نازنین)
محمد جون
زهره خوانوم گل
سحر عزیز
دلتنگی های سارا
فریادی در سکوت ...(مارال جون)
مهسا خوانوم گل
بهار من(فاطمه خوانوم گل)
کلبه تنهایی من(شکوفه نازنین)
لاریسا خوانوم گل
رنگ مرگ(نسترن خوانوم گل)
فرناز خوانوم گل
فریادی در سکوت ...(مارال عزیز)
شکوفه خوانوم گل
راز دلکم(آبجی سمانه گل)
یه عاشق(مریم نازم)
باران نازنین
عاشقی جرم قشنگی است به انکارش مکوش(مریم نازم)
تنهایی در سکوت(مرضیه گلم)
.•**•.•**•.ღشب های عاشقانه.•**•.ღ.•**•.ღ
عشق ( اقا حامد گل )
بی وفا (اقا مهرداد گل )
قالب وبلاگ

 

مدار الکتریکی
کلبه تنهایی ملیکا
ستاره
با اين ادرس به دنياي فردا سفر كنيد
آمار ما (Ourstat.com)

 

RSS 2.0

Designed By ParsTheme